کجایی ؟ کم پیدایی


زنگ نميزنم؟ خبر نميگيرم؟ حال احوالي نميكنم؟ برو عمو جان كجاي كاري، تو كه هيچ، من حوصله خودمم ندارم ديگه



شامورتی

هیچوقت


هیچوقت اینجور ندیده بودمش قبلا؛ عصبی و ناامیدانه تهدیدم میکرد. بورسم ر گرفت پوزیشنم ر گرفت. با دست به میزش اشاره کرد اینجا دانشگاه اخلاقی و حرفه‌ای نیست، همینی که هست، میخوای برو جای دیگه و با ادامه حرکت دست اشاره کرد هرررری.
وقتی داشتم میومدم بیرون قبل اینکه در اتاقش ر ببندم پرسید الان خوشحالی؟
- آر یو هپی وید دیس؟
همون روز توی اتاق استاد وقتی خونسرد نشسته بودم و رگای گردنش ر میشمردم میدونستم چی منتظرم هستش، دفعه اولم نبود.
+ یس؛ هپیر دن یو کن اور ایمجین.
همیشه همین بوده تو زندگیم. هروقت چیزی ر ول کردم، کندم و اومدم بیرون خوشحال بودم. روزی که از اون اداره دولتی اومدم بیرون، روزی که از اون شرکت سراسر لجن اومدم بیرون، روزی که داشتم تو فرودگاه امام از همه چیم جدا میشدم، روزی که از رابطه‌ای که پیرم کرد دل کندم؛ روزی که دانشگاه ر ول کردم، از شهری که دیگه اون زمان خونه‌م شده بود اومدم بیرون و روزی که در اتاق استادم ر میبستم، خوشحال بودم؛ خیلی خوشحال بودم. جوری که انگار هیچوقت خوشحالتر نبودم.
بعضی وقتا خودم ر راضی میکنم که عیب نداره خیلی چیزای بهتری بعدش داشتم، ولی حقیقت این هستش که اشتباه کرده بودم تمام مدت و خوشحال بودم که تموم شد این اشتباه. کی میخواد این اشتباه‌ها تموم بشه؟ هیچوقت؟!

-پی نوشت: یادمه یبار یکی گفت توجه کردی هیچوقت نمیگی هیچوقت، میگی هیجوقت.



شامورتی