چندی پیش
دوست عزیزی این داستان بسیار زیبا (داستان سه بچه خوک) را به اشتراک گذاشته بود که ناخواسته سبب خیری شد جهت تازه سازی خاطرات کودکی. این بار گذشته از خط اصلی و روایی داستان پی به نکات بسیار ظریفی که در آن نهفته بود بردم که نخست زمانی که همه ما این حکایت را شنیده ایم کودکی بیش نبوده و از درک این نکات عاجز بودیم. ولی اکنون با شیندن دوباره این حکایت ظرایفی بر ما آشکار خواهد شد که سابق بر این پوشیده بود؛
به عنوان مثال در جایی از زبان یکی از کاراکترهای هنرمند داستان میفرماید:
"غصه ای دیگه ندارم
با آواز دِلِی و دِلِی و دلی و دلی و دلی و دلی و دلی لی
ویولن می زنم من
با آهنگ دیدیم و دیدیرو ریدیدو دیدیدو دیریدیدمو دیم
شادی می کنم من "
که مُبَین این حقیقت هست که موسیقی عامل ایجاد شادی، روحیه مثبت و انرژی بخش خواهد بود، و فراگیری آن درهای جدیدی از لذت رو به روی آدمی خواهد گشود. و درست در همین زمان است که آن خلاءهای روحی و غصه های نهفته ذات آدمی رو به زوال خواهد نهاد. و یا در ادامه میگوید که:
"شادی می کنم من
تمام روزُ بازی می کنم من
با فلوت تک نوازی می کنم من
دنیا رو ولش
خودمو راضی می کنم من"
که این باز بیانگر حقایقی ست که در راه شناخت زندگی و روحیه لطیف یک هنرمند ما را یاری خواهد کرد. هنرمند با ساز خودش عشق بازی میکند و با روح و جان و سرشت خویش مینوازد. حاصل کار ارضا روحی و خلق اثری ماندگار و جاودان خواهد بود که هر شنونده ای را نیز مسحور اثر و راضی خواهد کرد. و در جایی دیگر، یکی از شخصیت های داستان با راستی و صداقتی مثال زدنی که فقط در یک هنرمند واقعی میتوان یافت میفرماید:
"کار منو خسته میکنه
له و لورده می کنه
با من حرفی از کار نزنین
شمام بیاین مثل خودم ویالن بزنین"
در اینجا به صراحت و بدون پرده پوشی و خالی از هر گونه رنگ و لعاب ریاگونه، شخصیت داستان این حقیقت را بیان میکند که هنرمند جماعت کونِ کار سخت را نخواهد داشت و با صداقت تمام، عاجزانه از مخاطب درخواست میکند که از وی انتظار چنین چیزی را هم نداشته باشند. و در مقابل با آغوش گشاده وی را به لذت بردن از هنر و در حقیقت تنها دارایی با ارزش خویش - و در این مورد موسیقی- دعوت می نماید.
از همین چند بیت اندک میتوان فهمید هنرمند روحیه تهاجمی ندارد و همواره رویه مسالمت آمیزی را با محیط خشن پیرامون خود در پیش خواهد گرفت. متاسفانه در ادامه داستان مشاهده میکنیم که همین هنرمند به سبب چُنین تعامل صادقانه و پرهیز از اِعمال خشونت دچار آسیب و صدمه خواهد شد.
در اواسط داستان، شخصیت های هنرمند حکایت از برادر خویش که قاعدتا میبایست فردی بسیار حامی و ساپورتیو میبود، در کمال صداقت -و با علم به اینکه این برادر فاقد هرگونه روحیه و لطافت هنریست- دعوت به پایکوبی و لذت از زندگی میکنند. و حتی با کمی شوخی و گوشه و کنایه سعی در ترغیب برادر به هنر و لذت بردن از این زیبایی بی پایان میکنند؛ که متاسفانه برادر کژفهم و نابرده بو از هنر و ادب با حالتی پرخاشگونه به تقابل بر میخیزد و اساس و بنیان هنر و هنرمند را زیر سوال میبرد که :
"برین خجالت بکشین
تا کی میخواین احمق باشین
وقت کار و سازندگی
رها شدن ز بردگی
ساز و ویالون کدومه؟
فلوت و مزقون کدومه؟
دایره زنگی چی چیه؟
رِنگه فرنگی چی چیه؟"
آری؛ این برادر که برخلاف دو هنرمند-برادر دیگر هیچ هنری ندارد، برای جبران فروخوردگی های روحی خویش به کار و خرحمالی و در حقیقت زرق و برق ظاهری و مادیات زندگی روی آورده و جالب اینکه این امر را نه تنها بردگی و بیگاری نمیداند بلکه رهایی و سازندگی میشمارد! از این گذشته با لحنی توهین آمیز و تحقیرگونه روحیات لطیف دو برادر دیگر را به بازی و تمسخر میگیرد.
سخن کوتاه که این حکایت سراسر آکنده از نکات و ظرایف است که متاسفانه در حجمه خط روایی داستان گم میشوند و لازم به گفتن نیست که راوی در ادامه و پایان داستان نتایجی موهوم و از پای بست بی اساس از این حکایت میگیرد و سعی در جلوه دادن چهره ای موجه از این برادر متزور و کژفهم و گنده اخلاق با آن دیدگاه مضمحل امپریالیستی مینامید. تعجبی ندارد که قشر جوان امروز کمتر با هنر و هنرمند آشنایی دارند، چرا که این چُنین روایات مجعول و خیالی در تکفیر هنر شنیده اند و سالهای سال در این فضای مسموم استشمام کرده و رشد کرده اند!
شامورتی