ای کروموزوم‌های لعنتی فریاد فریاد


دیشب بعد مدتها خوابِ سید (جناب پدر) رو دیدم. نمیشه گفت دلم واسش تنگ نمیشه ولی خب هنوز که نشده. جالبه که یک سال و نیم یا شایدم بیشتر شده که ندیدمش ولی دلتنگشم نیستم، یعنی حس نمیکنم نیاز دارم ببینمش. بالاخره یکی از فاکتورهای دلتنگی همین نیاز به دیدار حس کردن میتونه باشه دیگه.
آقا، اصن بگذریم؛ بحث سر این نیست که دلم واسه سید تنگ میشه یا نه، مشکل من یادگاریهای سیدِ، اخلاق و رفتارای سیدِ که توی من هم داره به منحصه ظهور میرسه کم کم. منظورم تمام اون اخلاق و رفتار بدیه که همه عمر ازش بدم میومده، الان دارم میگیرمشون. میگن خیلی رفتارهای آدمی اکتسابی از محیط پیرامونشه، ولی کس میگن آقا، اینا همه ژنتیکیه.
مثلا عرض میکنم همین اخلاق زشت آشغال پاشغال جمع کردن. سید از یه پیچ هم نمیگذره، که چی؟ که شاید یه روزی به کار بیاد. از تیکههای سیم دو-سه سانتی و میلگرد خم شده بگیر تا دبه ماست و تخته چوب... یه اتاق کامل رو پر کرده از همین کسشرا؛ اتاق قبلی من. اصلا از این عصبانی نیستم که چرا اتاق من رو کرده آشغالدونی این چرت و پرتا ولی آخه چیزایی رو جمع کرده که حتی به سختی میشه کاربردی واسشون پیدا کرد، چه برسه که حالا بخواد به صورت فوری فوتی به کار آدم بیان. اینا همه رو انبار میکنه بلکه یه روز لازم بشه، مغازهها تعطیل باشه، نصف شب باشه، و چه و چه... اونوقت شاید به کارش بیاد.
القصه، من هم این اخلاق نابخردانه رو گرفتم، یعنی جدیداً داره تو من هم به وجود میاد. خب من الان چرا باید اخلاقی که ازش بدم میاد رو اکتساب کنم؟ غیر اینه که یه چیزی یه کرومزومی یه دست خری تو این ژنهای کذایی مشترکه بین من و سید؟ الان اون ژن آشغال جمع کنه فعال شده توی من. کی میدون شاید سید هم تا قبل سی سالگیش آشغال جمع نمیکرده. یا شاید مثل من از آشغال جمع کردن متنفر هم بوده حتی. این اخلاق و خیلی اخلاقای آزاردهنده دیگه که داره از سید توی من به وجود میاد اذیتم میکنه.
از همه اینا بدتر، همین اخلاق زشت کچل شدن. الان سید نصف سرش خالیه؛ مثل کف دست، عاآآآآآآآآآآآآه. فقط خدا خدا میکنم که این یکی دیگه ژنتیکی نباشه. چون اگه باشه از همین چند سال دیگه ژنهای اخلاق زشت کچل شدن توی من هم باید فعال بشه متاسفانه.



شامورتی

حکایت سه بچه خوک به روایتی دیگر؛ یا چی شد که هنر این شد


چندی پیش دوست عزیزی این داستان بسیار زیبا (داستان سه بچه خوک) را به اشتراک گذاشته بود که ناخواسته سبب خیری شد جهت تازه سازی خاطرات کودکی. این بار گذشته از خط اصلی و روایی داستان پی به نکات بسیار ظریفی که در آن نهفته بود بردم که نخست زمانی که همه ما این حکایت را شنیده ایم کودکی بیش نبوده و از درک این نکات عاجز بودیم. ولی اکنون با شیندن دوباره این حکایت ظرایفی بر ما آشکار خواهد شد که سابق بر این پوشیده بود؛
به عنوان مثال در جایی از زبان یکی از کاراکترهای هنرمند داستان میفرماید:

"غصه ای دیگه ندارم
با آواز دِلِی و دِلِی و دلی و دلی و دلی و دلی و دلی لی
ویولن می زنم من
با آهنگ دیدیم و دیدیرو ریدیدو دیدیدو دیریدیدمو دیم
شادی می کنم من "

که مُبَین این حقیقت هست که موسیقی عامل ایجاد شادی، روحیه مثبت و انرژی بخش خواهد بود، و فراگیری آن درهای جدیدی از لذت رو به روی آدمی خواهد گشود. و درست در همین زمان است که آن خلاءهای روحی و غصه های نهفته ذات آدمی رو به زوال خواهد نهاد. و یا در ادامه میگوید که:

"شادی می کنم من
تمام روزُ بازی می کنم من
با فلوت تک نوازی می کنم من
دنیا رو ولش
خودمو راضی می کنم من"

که این باز بیانگر حقایقی ست که در راه شناخت زندگی و روحیه لطیف یک هنرمند ما را یاری خواهد کرد. هنرمند با ساز خودش عشق بازی میکند و با روح و جان و سرشت خویش مینوازد. حاصل کار ارضا روحی و خلق اثری ماندگار و جاودان خواهد بود که هر شنونده ای را نیز مسحور اثر و راضی خواهد کرد. و در جایی دیگر، یکی از شخصیت های داستان با راستی و صداقتی مثال زدنی که فقط در یک هنرمند واقعی میتوان یافت میفرماید:

"کار منو خسته میکنه
له و لورده می کنه
با من حرفی از کار نزنین
شمام بیاین مثل خودم ویالن بزنین"

در اینجا به صراحت و بدون پرده پوشی و خالی از هر گونه رنگ و لعاب ریاگونه، شخصیت داستان این حقیقت را بیان میکند که هنرمند جماعت کونِ کار سخت را نخواهد داشت و با صداقت تمام، عاجزانه از مخاطب درخواست میکند که از وی انتظار چنین چیزی را هم نداشته باشند. و در مقابل با آغوش گشاده وی را به لذت بردن از هنر و در حقیقت تنها دارایی با ارزش خویش - و در این مورد موسیقی- دعوت می نماید.
از همین چند بیت اندک میتوان فهمید هنرمند روحیه تهاجمی ندارد و همواره رویه مسالمت آمیزی را با محیط خشن پیرامون خود در پیش خواهد گرفت. متاسفانه در ادامه داستان مشاهده میکنیم که همین هنرمند به سبب چُنین تعامل صادقانه و پرهیز از اِعمال خشونت دچار آسیب و صدمه خواهد شد.

در اواسط داستان، شخصیت های هنرمند حکایت از برادر خویش که قاعدتا میبایست فردی بسیار حامی و ساپورتیو میبود، در کمال صداقت -و با علم به اینکه این برادر فاقد هرگونه روحیه و لطافت هنریست- دعوت به پایکوبی و لذت از زندگی میکنند. و حتی با کمی شوخی و گوشه و کنایه سعی در ترغیب برادر به هنر و لذت بردن از این زیبایی بی پایان میکنند؛ که متاسفانه برادر کژفهم و نابرده بو از هنر و ادب با حالتی پرخاشگونه به تقابل بر میخیزد و اساس و بنیان هنر و هنرمند را زیر سوال میبرد که :

"برین خجالت بکشین
تا کی میخواین احمق باشین
وقت کار و سازندگی
رها شدن ز بردگی
ساز و ویالون کدومه؟
فلوت و مزقون کدومه؟
دایره زنگی چی چیه؟
رِنگه فرنگی چی چیه؟"

آری؛ این برادر که برخلاف دو هنرمند-برادر دیگر هیچ هنری ندارد، برای جبران فروخوردگی های روحی خویش به کار و خرحمالی و در حقیقت زرق و برق ظاهری و مادیات زندگی روی آورده و جالب اینکه این امر را نه تنها بردگی و بیگاری نمیداند بلکه رهایی و سازندگی میشمارد! از این گذشته با لحنی توهین آمیز و تحقیرگونه روحیات لطیف دو برادر دیگر را به بازی و تمسخر میگیرد.

سخن کوتاه که این حکایت سراسر آکنده از نکات و ظرایف است که متاسفانه در حجمه خط روایی داستان گم میشوند و لازم به گفتن نیست که راوی در ادامه و پایان داستان نتایجی موهوم و از پای بست بی اساس از این حکایت میگیرد و سعی در جلوه دادن چهره ای موجه از این برادر متزور و کژفهم و گنده اخلاق با آن دیدگاه مضمحل امپریالیستی مینامید. تعجبی ندارد که قشر جوان امروز کمتر با هنر و هنرمند آشنایی دارند، چرا که این چُنین روایات مجعول و خیالی در تکفیر هنر شنیده اند و سالهای سال در این فضای مسموم استشمام کرده و رشد کرده اند!



شامورتی

صوفی بیا که غارت کنیم باده و شاهد به بر کشیم


چندی پیش عزیزی نقل قول زیبایی کرد از حضرت حافظ که بسیار به دل‌ نشست و میفرمود :

عشرت کنیم ور نه به حسرت کشندمان
روزی که رخت جان به جهان دگر کنیم 

ناگفته پیداست که تا کی‌ با غم فردا خوردن امروز رو باید خراب کرد؟ شما بگیر توپ پرش ۵۰ سال عمر مفید داری، حالا‌های بیا و غصه دیروز و غم فردا رو بخوری که چی‌ بشه؟ آخرش که چی‌؟ گیرم که تو ۵۰ سالگیت همه چیز تمام بودی و چیزایی‌ که می‌خواستی رو به کمال بهشون رسیدی، ولی‌ مگه اون زمان میتونی‌ کارایی که ۲۰-۳۰ سال قبلش می‌خواستی انجام بدی و ازشون صرف نظر کردی رو دوباره انجام بدی؟ بالفرض هم که بتونی‌ و تواناییش رو هم داشته باشی‌ ولی‌ مگه میتونی‌ همون لذتی رو ازشون ببری که ۳۰ سال پیش ازشون می‌بردی؟ یه مثال ملموس و ساده اینکه وقتی‌ یه بچه ۶-۷ ساله بودی یه بسته پفک ‌نمکی اونقدر شادت میکرد که داشتن همه دنیا هم نمیتونست شادت کنه، یعنی‌ اصلا پفک ‌نمکی معنای خاصی‌ برات داشت فارغ از ارزش مطلقش یه ارزش نسبی‌ داشت، نسبت به زمان و سن و سالی‌ که تو توش زندگی‌ میکردی، و یا حتی زمانی‌ بوده تو زندگیت که قبولی تو کنکور و رفتن به دانشگاه اونقدر برات مهم و شادی آور بوده که سفر به سواحل قناری و بانکوک نمیتونست اون شادی و اهمیت رو داشته باشه تو زندگیت، با اینکه هر دوتاش رو میتونی‌ هر زمانی‌ که بخوای انجام بعدی و داشته باشی‌ ولی‌ فقط تا یه زمانی‌ برات واقعا ارضا کنند بوده و هست.
مخلص کلام اینکه هر چیزی، هر رویدادی، هر کاری، هر لذتی تو زندگی‌ آدمی‌ یک تاریخ مصرف و عمر مفیدی داره، که اگه ازش بگذره دیگه گذشته و واست می‌شه حسرت، نه لذت!
آدمی‌ باید همیشه و همیشه و همیشه تو سن خودش، تو زمان خودش و تو قد و قواره خودش با لذت‌های خاص خودش زندگی‌ کنه، و داشتن دغدغه فردا و فرداها عبث‌ترین کار ممکن خواهد بود. حالا شما می‌خوای اسمش رو بذار دور اندیشی‌ یا آینده نگری یا هر چیز دیگه، ولی‌ من میگم این یعنی‌ هدر دادن عمر حال حاضر، و از صمیم قلب امیدوارم هیچ کس، هیچ وقت از این دور اندیشی پشیمون نباشه و نشه.

و مساله مهمتر اینکه، هر کسی‌ که میخنده و به ظاهر خوشحاله و دنیا را به چپش گرفته، الزاما از سر دلخوشیش و فارغ الخیالیش نیست عزیز دل‌، بلکه از هراس در حسرتِ "زندگی‌ کردن" ریق رحمت رو سر کشیدن است شاید!



شامورتی

مهم اینه که...


این مهم نیست که ما میخوایم چطور زندگی کنیم، مهم اینه که زندگی چطور میخواد مارو بکنه !


شامورتی

در باب نمک شناسی



به جا آوردن رسم نان و نمک و حس قدرشناسی چیزیه که باید تو ذات آدمی‌ باشه. اشتباه نشه، بحث انتظار داشتن از کسی‌ برای قدردانی کردن نیست؛ این مسخره هست که از غذا انتظار داشته باشیم (!) ما رو سیر کنه، بلکه ذاتأ غذا باید آدم رو سیر کنه، چه انتظار داشته باشی‌ ازش یا که نه. دقیقا وقتی‌ لطفی‌ در حق کسی‌ میکنی‌ یا کسی‌ در حق تو لطفی‌ می‌کنه "طبیعتا"، تاکید می‌کنم طبیعتا، باید قدردانی کرد یا حداقل تظاهر کرد به قدردانی.
دقیقا اینجاست که مرز آدمی‌ با نباتات (و نه حتی حیوانات) مشخص می‌شه. به شخصه انتظاری از کسی‌ برای قدردانی ندارم و نه عقده‌ای که اینجوری بخواد ارضا بشه. ولی‌ برای خودت هم که شده، برای دفعه بعدی که می‌خوای از یه نفر درخواستی کنی‌ و اون لطف کنه و بازم بهت سواری‌ بده، سعی‌ کن اندکی‌ حس قدردانی رو تو خودت نگه داری.


شامورتی