متنی که برای خوانده شدن نبود

اصلا دوست ندارم تلخ بنویسم؛ هر کسی‌ هر جایی‌ از این دنیا که زندگی‌ می‌کنه، هر کاری که می‌کنه، از خوشبخترین آدم وال‌استریت تا قحطی‌زده سومالی و سرخورده وطنی؛ همه و همه دردایی دارن تو زندگیشون، کم یا زیاد، عمیق یا سطحی، فرقی‌ نمی‌کنه؛ در درده، ولی‌ هیچ وقت دلم نخواست از درد بنویسم یا حتی حرف بزنم چون همه میدونیم و میفهمیمش. برای همین هم دنبال یه راه فراریم؛ چند لحظه دلخوشی و خنده از یک لطیفه، چند ساعتی‌ مستی، یا چند روزی سفر به نقطه‌ای دور از روزمرگی‌هامون.
ولی‌ واقعا این روزها دنیا برام از همیشه تنگ‌تر و تلخ‌تر شده. تویی‌ که اینو میخونی شاید ندونی که چقدر منِ شامورتی، آدمِ به تخممی هستم تو زندگیم، یا شایدم خودت مثل منی‌، که بهتر می‌فهمی چی‌ میگم. وقتی‌ برای ما‌ها دنیا تلخ می‌شه، حالا دلیلش هرچی‌ که می‌خواد باشه، دیگه تلخ شده و مسلما اونقدر تاریک هست که هیچ جایی‌ رو نمی‌تونیم ببینیم، چه برسه که بخوایم به عضو مورد نظر حواله‌ش بدیم!
نمیدونم کجای دنیا نشستی و چه میکنی‌؛ ولی‌ غصه همیشه دنبالته، حتی اگه چند صباحی هم خوش بودی، همیشه اون پشته سرت بوده و هست. هر جایی که بری هر کاری هم که بکنی‌ اون لامصب همیشه مثل بختک چسبیده بهت. این روزا بیشتر از پیش میفهمم هر جا که میخوای‌ باش، کنار ساحل خزر یا سانفرانسیسکو؛ تو سگ سرمای سیبری یا خرماپزون جنوب، آب زم زم بخوری یا شراب فرانسوی، نیمرو دانشجویی بزنی‌ یا تو بهترین رستوران ایتالیایی نشسته باشی‌؛ بالاخره درد همیشه کنارت نشسته و منتظر یه فرصته؛ فقط یک چشم به هم زدن باهاش فاصله داری، فقط یه چشم به هم زدن!


شامورتی

شکوه از بخت بد اختر بکنم یا نکنم؟


فی‌الواقع این نوشته در ابتدا شکواییه‌ایی بود از روزگار، بعد گفتم خوب که چی‌؟ از روزگار هم شکایت کردیم و چسناله و این برنامه ها؛ آخرش که چی‌؟ نه حوصله‌ دادگاه و دادگاه کشی‌ هست نه دیگر تاب و توان این مسائل را در خودمان میبینیم! بالاخره هر کاری مردش رو می‌خواد و به قول امروزی‌ها "بُکُنش" رو می‌خواد که آقا دروغ چرا، بنده به هیچ وجه‌ من‌ الوجوه "بُکُنش" نیستم که نیستم.
این شد که نوشته‌ها رو - نوشته‌های اولیه رو عرض می‌کنم- خط خطی‌ و به نحو احسن معدوم کرده و برای خالی‌ نبودن عریضه اراجیف جدیدی رو شروع به تَف دادن کردیم و این شد که این شد.
کلام اینکه شکایت از این چرخ ستمگر اگر باعث فزونی جور و جفای روزگار به شما نشه مسلما هیچ اثری بر کمتر شدنش هم نخواهد داشت. این رو بنده به تجربه عرض می‌کنم؛ حالا خواه به گوش گیر و پند شنو، خواه نه.
حالا چرا اینو میگم؟ اصولا، به عقیده این بنده حقیر، شکایت کردن کاری عبث و بیهوده است. چرا که اگر شخص نامبرده قصد آزار شما رو نداشت که از همون بدو امر موجبات نارضایتی و شکایت جنابعالی رو فراهم نمیکرد و اگر هم داشته و به منظور آزاریدن شما عملی‌ رو انجام داده؛ دیگه شکایت کردن موضوعیتی نخواهد داشت، و چه بسا موجبات خوش وقتی‌ و شادمانی اون شخص متخاصم رو فراهم خواهد کرد؛ چرا که به یقین میرسه که در هدف پلیدش به موفقیت نائل گردیده!
الان داستان ما و این جناب روزگار عزیزِ کژمدار هم همین گونه ‌ست؛ حالا شما بیا و هزار هم شکایت کن، گوش این زمونه نامراد بدهکار نخواهد بود که نخواهد بود، و چه بسا با اهتمام بیشتری سمبه را به ما بتپاند!

و نتیجه اینکه؛ با کمی‌ تامل در احوالات جاری خودمان، به این رسیدیم که در این هنگامه و بحبوحه درد، نکوترین گزینه‌ها همانا در عیش کوشیدن و مستی ‌ست. و هر چند که "این جهان افسونگرست و وعده فردا دهد؛ ما از آن زیرکتریم‌ ای خوش پسر که دم خوریم" و بس. 



 شامورتی

حکایت آن فری که مچ دست راستش درد میکرد


بعضا پیش میاد که رفقای مجازی رو از حقیقیاشون بیشتر دوست داری، دوست که نه ولی‌ احساس نزدیکی‌ بیشتری میکنی‌ باهاشون؛ نه به خاطره اینکه میشناسیشون یا با اون ها صمیمی‌ هستی‌، نه؛ دقیقا برعکس، چون اصلا نمیشناسیشون و فقط به واسطه تراوشات مغزیشون باهاشون ارتباط داری، اونا هم متقابلاً به هم چنین.
خب این رو به حساب ذات الکن من بذارید یا نه، مساله یی که وجود داره اینه که در تمام مدتی‌ که توی این خراب شده زندگی‌ کردم، تنها کسایی‌ که همزبون من بودن، مجازی بودن. وقتی‌ تو محیط اطرافت کسی‌ پیدا نمی‌شه که حتی باهاش به زبون خودت بتونی‌ صحبت کنی‌، این مساله حادترم می‌شه چه برسه به اینکه بخوای شوخی‌ کنی‌ و گاهاً تو مستی‌هاتون بشینین و چرندیات تف بدین؛ حالا شوخی‌ دستی‌ رو فاکتور بگیرید کلا!
حالا همه اینا رو گفتم که بگم دردم چیه؛ خوب دردم همینه؛ رفاقتامون، رفاقت‌های من یعنی‌، همش مجازی شده متاسفانه، و حالا نمیدونم باید لعنت فرستاد به این تکنولوژی یا اینکه شکرگزارش بود یا چی‌؟! ولی‌ هرچی‌ که هست یه جور اعتیاد به حرّافی انسان ها، اعتیاد به برقراری ارتباط رو (که من بد اسیرشم) ارضا کرده. این شهوت حرف رو همه ماها داریم (کم یا زیادش مهم نیست، ولی‌ داریم) و نکته ش هم اینه که فقط و فقط باید به زبون مادریت وراجی کنی‌ تا به دلت بشینه. بگذریم...
حالا فکر کن تو این همه دوستای مجازی قدونیم قد که نمیشناسیشون به چنتاشون واقعا وابسته بشی‌؛ وقتی‌ نباشن، برن، ازشون خبری نباشه حتی... دلگیر میشی‌، کلافه میشی‌، اصلا داغان! میشی‌ (خودمو عرض می‌کنم). خوب نمیتونی‌ هم که بری در خونه ش بگی‌ کجایی‌ مرد حسابی‌؟ یا حتی نمیتونی‌ یه زنگ بزنی‌ بهش (چون از بدو امر هم نمیدونستی کی‌ بوده، کجا بوده!)، و فقط توی خودت انگار یه تیکه از وجودت رو یواشکی میکنی و حتی نمی‌‌دونی کجای وجودت بوده قبلا!
القصه؛ امروز فری نامی‌، کسی‌ که هرچند نمی‌شناختمش، نمیدونستم کیه و کجاست و چیکار می‌کنه، یا حتی واقعا فری نام هست یا نه، با ما این کارو کرد؛ از اون تیکه‌های ناکجا آباد وجودم کنده شد. خودش نمیدونست و خب نبایدم میدونست قاعدتاً ولی‌ کنده شد به هر جهت، ناگهان و بی‌ صدا، و آخرین حرفش؛ تنها چیزی که ازش موند "شب بخیر نه، خدافظ قناریا" بود.

هرجا هستی‌ شاد باشی‌ فری، امیدوارم مچ دست راستت زودتر خوب شه قناری، و عاقبت یه مسلمونی پیدا بشه که مغازه کاپشن ارزان فروشی رو بهت بگه کجاست :)




شامورتی

چون چرخ به کام یک خردمند نگشت


میفرماید "چون چرخ به کام یک خردمند نگشت؛ خواهی‌ تو فلک هفت شمر خواهی‌ هشت!"، وصف حال ماست؛ خوب البته اونکه خردمند بود و صاحب تدبیر وصف حالش این بود، چه برسد به من ناقص العقل!
به همون خدای احد و واحد که گهگاه بهش اعتقاد داریم؛ در تمام این سی‌ سال ناقابل، محض نمونه یک روز هم چرخ لنگان زمونه به کام ما نگشت که نگشت؛ یا اگر بخوایم منصفانه بگیم، از هفت هشت ده سال اول که چیزی خاطرمان نیست؛ کودکی بودیم خردسال و بر خر مراد سوار، ولی‌ مشکل از اونجا شروع شد که آن سیب کذایی رو گاز زدیم و هبوط کردیم به بزرگسالی. بله بزرگسالی؛ نه بلوغی نه خردی و نه هیچ، فقط و فقط بزرگسالی، فقط سن و سالمون بزرگ شد و گرنه که پالان همان پالان بود بر ما!
البته ناگفته نمونه که دردهامون هم بزرگتر شدن: پریود بدنی، مغزی، روحی‌، فیزیکی‌، شیمیایی بالاخره هر کدوممون درد خودمون رو داشتیم؛ و خوب خیلی‌ دردای دیگه که واقعا درد داشت در زمان خودش و هنوز هم هر از گاهی جایشان تیر میکشد در گوشه ای از وجودمان.
 تو این سی‌ سال؛ به همه چیز نوک زدیم، دست کشیدیم، عاشق شدیم، فارغ شدیم دوباره عاشق شدیم، زمین خوردیم، بلند شدیم؛ خلاصه دور زدیم و دور زدیم، همه دنیا رو دیدیم (همه همه که نه، ولی‌ خوب در مثل مناقشه نیست) ولی‌ آلت روزگار همواره از خجالت ما در می‌‌اومد، به نحو احسن حتی!
 به هر حیلت و شامورتی بازی‌ای دست زدیم بلکه از این بخت بد خلاص بشیم؛ نشد که نشد. گفتیم شاید مشکل از ذات کج و کنجله ماست و راه هموار! ولی‌ باور بفرمایین که نه فقط ما، بلکه یک نسل رد داد بعد از ما. ما شدیم شامورتی شما شدی غربتی و اون شد یاغی‌...
سخن کوتاه؛ این مقال شرحی ‌ست بر رد دادگی من، شما و همه اون نسلی که با کافه‌ها و دود سیگار زندگی‌ کرد یا آرزوی زندگی‌ داشت قبل از مور بگور خورده شدن :

چون چرخ بکام یک خردمند نگشت 
خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت
چون باید مرد و آرزوها همه هشت
چه مور خورد بگور و چه گرگ بدشت



 شامورتی