شکوه از بخت بد اختر بکنم یا نکنم؟


فی‌الواقع این نوشته در ابتدا شکواییه‌ایی بود از روزگار، بعد گفتم خوب که چی‌؟ از روزگار هم شکایت کردیم و چسناله و این برنامه ها؛ آخرش که چی‌؟ نه حوصله‌ دادگاه و دادگاه کشی‌ هست نه دیگر تاب و توان این مسائل را در خودمان میبینیم! بالاخره هر کاری مردش رو می‌خواد و به قول امروزی‌ها "بُکُنش" رو می‌خواد که آقا دروغ چرا، بنده به هیچ وجه‌ من‌ الوجوه "بُکُنش" نیستم که نیستم.
این شد که نوشته‌ها رو - نوشته‌های اولیه رو عرض می‌کنم- خط خطی‌ و به نحو احسن معدوم کرده و برای خالی‌ نبودن عریضه اراجیف جدیدی رو شروع به تَف دادن کردیم و این شد که این شد.
کلام اینکه شکایت از این چرخ ستمگر اگر باعث فزونی جور و جفای روزگار به شما نشه مسلما هیچ اثری بر کمتر شدنش هم نخواهد داشت. این رو بنده به تجربه عرض می‌کنم؛ حالا خواه به گوش گیر و پند شنو، خواه نه.
حالا چرا اینو میگم؟ اصولا، به عقیده این بنده حقیر، شکایت کردن کاری عبث و بیهوده است. چرا که اگر شخص نامبرده قصد آزار شما رو نداشت که از همون بدو امر موجبات نارضایتی و شکایت جنابعالی رو فراهم نمیکرد و اگر هم داشته و به منظور آزاریدن شما عملی‌ رو انجام داده؛ دیگه شکایت کردن موضوعیتی نخواهد داشت، و چه بسا موجبات خوش وقتی‌ و شادمانی اون شخص متخاصم رو فراهم خواهد کرد؛ چرا که به یقین میرسه که در هدف پلیدش به موفقیت نائل گردیده!
الان داستان ما و این جناب روزگار عزیزِ کژمدار هم همین گونه ‌ست؛ حالا شما بیا و هزار هم شکایت کن، گوش این زمونه نامراد بدهکار نخواهد بود که نخواهد بود، و چه بسا با اهتمام بیشتری سمبه را به ما بتپاند!

و نتیجه اینکه؛ با کمی‌ تامل در احوالات جاری خودمان، به این رسیدیم که در این هنگامه و بحبوحه درد، نکوترین گزینه‌ها همانا در عیش کوشیدن و مستی ‌ست. و هر چند که "این جهان افسونگرست و وعده فردا دهد؛ ما از آن زیرکتریم‌ ای خوش پسر که دم خوریم" و بس. 



 شامورتی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر