میفرماید "چون چرخ به کام یک خردمند نگشت؛ خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت!"، وصف حال ماست؛ خوب البته اونکه خردمند بود و صاحب تدبیر وصف حالش این بود، چه برسد به من ناقص العقل!
به همون خدای احد و واحد که گهگاه بهش اعتقاد داریم؛ در تمام این سی سال ناقابل، محض نمونه یک روز هم چرخ لنگان زمونه به کام ما نگشت که نگشت؛ یا اگر بخوایم منصفانه بگیم، از هفت هشت ده سال اول که چیزی خاطرمان نیست؛ کودکی بودیم خردسال و بر خر مراد سوار، ولی مشکل از اونجا شروع شد که آن سیب کذایی رو گاز زدیم و هبوط کردیم به بزرگسالی. بله بزرگسالی؛ نه بلوغی نه خردی و نه هیچ، فقط و فقط بزرگسالی، فقط سن و سالمون بزرگ شد و گرنه که پالان همان پالان بود بر ما!
البته ناگفته نمونه که دردهامون هم بزرگتر شدن: پریود بدنی، مغزی، روحی، فیزیکی، شیمیایی بالاخره هر کدوممون درد خودمون رو داشتیم؛ و خوب خیلی دردای دیگه که واقعا درد داشت در زمان خودش و هنوز هم هر از گاهی جایشان تیر میکشد در گوشه ای از وجودمان.
تو این سی سال؛ به همه چیز نوک زدیم، دست کشیدیم، عاشق شدیم، فارغ شدیم دوباره عاشق شدیم، زمین خوردیم، بلند شدیم؛ خلاصه دور زدیم و دور زدیم، همه دنیا رو دیدیم (همه همه که نه، ولی خوب در مثل مناقشه نیست) ولی آلت روزگار همواره از خجالت ما در میاومد، به نحو احسن حتی!
به هر حیلت و شامورتی بازیای دست زدیم بلکه از این بخت بد خلاص بشیم؛ نشد که نشد. گفتیم شاید مشکل از ذات کج و کنجله ماست و راه هموار! ولی باور بفرمایین که نه فقط ما، بلکه یک نسل رد داد بعد از ما. ما شدیم شامورتی شما شدی غربتی و اون شد یاغی...
سخن کوتاه؛ این مقال شرحی ست بر رد دادگی من، شما و همه اون نسلی که با کافهها و دود سیگار زندگی کرد یا آرزوی زندگی داشت قبل از مور بگور خورده شدن :
چون چرخ بکام یک خردمند نگشت
خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت
خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت
چون باید مرد و آرزوها همه هشت
چه مور خورد بگور و چه گرگ بدشت
شامورتی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر