بعضا پیش میاد که رفقای مجازی رو از حقیقیاشون بیشتر دوست داری، دوست که نه ولی احساس نزدیکی بیشتری میکنی باهاشون؛ نه به خاطره اینکه میشناسیشون یا با اون ها صمیمی هستی، نه؛ دقیقا برعکس، چون اصلا نمیشناسیشون و فقط به واسطه تراوشات مغزیشون باهاشون ارتباط داری، اونا هم متقابلاً به هم چنین.
خب این رو به حساب ذات الکن من بذارید یا نه، مساله یی که وجود داره اینه که در تمام مدتی که توی این خراب شده زندگی کردم، تنها کسایی که همزبون من بودن، مجازی بودن. وقتی تو محیط اطرافت کسی پیدا نمیشه که حتی باهاش به زبون خودت بتونی صحبت کنی، این مساله حادترم میشه چه برسه به اینکه بخوای شوخی کنی و گاهاً تو مستیهاتون بشینین و چرندیات تف بدین؛ حالا شوخی دستی رو فاکتور بگیرید کلا!
حالا همه اینا رو گفتم که بگم دردم چیه؛ خوب دردم همینه؛ رفاقتامون، رفاقتهای من یعنی، همش مجازی شده متاسفانه، و حالا نمیدونم باید لعنت فرستاد به این تکنولوژی یا اینکه شکرگزارش بود یا چی؟! ولی هرچی که هست یه جور اعتیاد به حرّافی انسان ها، اعتیاد به برقراری ارتباط رو (که من بد اسیرشم) ارضا کرده. این شهوت حرف رو همه ماها داریم (کم یا زیادش مهم نیست، ولی داریم) و نکته ش هم اینه که فقط و فقط باید به زبون مادریت وراجی کنی تا به دلت بشینه. بگذریم...
حالا فکر کن تو این همه دوستای مجازی قدونیم قد که نمیشناسیشون به چنتاشون واقعا وابسته بشی؛ وقتی نباشن، برن، ازشون خبری نباشه حتی... دلگیر میشی، کلافه میشی، اصلا داغان! میشی (خودمو عرض میکنم). خوب نمیتونی هم که بری در خونه ش بگی کجایی مرد حسابی؟ یا حتی نمیتونی یه زنگ بزنی بهش (چون از بدو امر هم نمیدونستی کی بوده، کجا بوده!)، و فقط توی خودت انگار یه تیکه از وجودت رو یواشکی میکنی و حتی نمیدونی کجای وجودت بوده قبلا!
القصه؛ امروز فری نامی، کسی که هرچند نمیشناختمش، نمیدونستم کیه و کجاست و چیکار میکنه، یا حتی واقعا فری نام هست یا نه، با ما این کارو کرد؛ از اون تیکههای ناکجا آباد وجودم کنده شد. خودش نمیدونست و خب نبایدم میدونست قاعدتاً ولی کنده شد به هر جهت، ناگهان و بی صدا، و آخرین حرفش؛ تنها چیزی که ازش موند "شب بخیر نه، خدافظ قناریا" بود.
هرجا هستی شاد باشی فری، امیدوارم مچ دست راستت زودتر خوب شه قناری، و عاقبت یه مسلمونی پیدا بشه که مغازه کاپشن ارزان فروشی رو بهت بگه کجاست :)
شامورتی
شامورتی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر